با بهاران روزی نو میرسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو.اکنون که جهان وجهانیان مردهاند،آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سررسد؟ ویحی الارض بعدموتها...
................................................................................
اما با این همه،غربت سیدالشهدا عجب جانسوز است!دیگر جایی برای این ای کاشهاواگرها نیست... کاروان کربلا در راه است واگر تو را هوس کرببلاست ،بسم الله
................................................................................
جاذبه خاک به ماندن میخواند وآن عهدباطنی به رفتن،عقل به ماندن میخواند و عشق به رفتن...واین هر دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی وحیرت میان عقل و عشق معنا شود.
................................................................................
هیچ شنیدهای که مرغی اسیر،قفس را هم بر دارد وباخود ببرد؟
................................................................................
هم الان اگر ملکوتالموت سررسد وتو را به عالم باقی فراخواند،هرچند با شهادت،آمادهای؟
................................................................................
یاران ؛پای در راه نهیم که این راه رفتنی است ونه گفتنی...
................................................................................
راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...
................................................................................
زندگی زیباست اما شهادت از آن زیبا تر است ، سلامت تن زیباست اما پرنده عشق تن را قفسی میبیند که در باغ نهاده باشند ...
................................................................................
بعضی ها ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا ؛ آنها نمیدانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار نه دو بار ... به تعداد شهدایمان
................................................................................
زندگی به خون وابسته است و پیکر تاریخ بی خون خدا مرده ای بیش نیست و سر مبارک امام شهید بر فراز نی رمزی است میان خدا و عشاق ؛ یعنی که این است بهای دیندار
................................................................................
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد ،آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟
................................................................................
خیال در فضای نفسانی آن کس که او را پرورده است پرواز می کند اگر فضای درونی انسان با عالم قرب حق پیوند داشته باشد. خیال او براقی می شود که به معراج می بردش و اگر نه ، خیال خفاشی است که وارونه از سقف مغازه تنهایی اش آویزان می شود ، و یا مرکوبی که راکبش را به عوالم پست ناسوتی می کشاند.
................................................................................
هنرمند اهل شهود و حضور است و این چنین هنر لاجرم متکی بر " الهام" است نوعی " وحی " که نباید با و حی خاصی که به انبیاء می رسد اشتباه شود.
................................................................................
هنرمند مُلهَم از غیب است اگر چه الهاماتی که به او می رسد با مراتب روحی او کاملأ متناسب است.
................................................................................
آنچه که در آینه خیال هنرمند انعکاس می یابد الهاماتی است که عالمی دیگر ، اما متناسب با مراتب وجودی او ، که اگر آینه ، آینۀ دق باشد، هیچ چیز جز تصور کج و معوج و وارونه ای از حقیقت در آن انعکاس نمی یابد.
................................................................................
یار عاشق کش ، عاشق خویش را به قتل می رساند تا او را حیات جاودان عندالهی بخشد، عدمش می گرداند تا در آینۀ عدمی او تجلی کند ؛ فانی اش می گرداند تا بقایش بخشد
................................................................................
اما خرق حجب را سالک به شوق دیدار می کند و آن چه او را می بخشند از قبیل این دعای اوست که : رب أرنی انظر إلیک
................................................................................
اهل ظاهر موسی را سرزنش می کنند که " رب أرنی" می گوید , غافل که " رب ارنی " حقیقت عبادات است که جز شهدای راه خدا بدان وصول نمی یابند.
................................................................................
این راهی است که ختم و ختام ندارد، چرا که مقصد آن ذات بی نهایت ذوالجلال در این مسلک که " مسلک نیستی" است ، رسیدن یعنی ماندن
................................................................................
زاهدان ریایی و سجاده به دوشان در نزد اهل ظاهر محترم اند ، اما رندان به حق پیوستگان اند و با روح نماز به اتحاد رسیده اند و بی حرمتی شان آن جاست که خلاف عرف و عادات زندگی می کنند
................................................................................
کیمیایی است عجب این " می " که اگر چه انکار عقل می کند ، اما راز گشاست و خارق حجاب ها و یم زده را به مقام مشاهده می رساند.
................................................................................
اما آن اسرار که بر خراباتیان فاش می کند ، قابل بیان در الفاط نیست.
................................................................................
من خراباتیم از من سخن یار مخواه
................................................................................
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه
................................................................................
انسان تا به قدم فکر و استدلال طالب حق و سائله الی الله است ، سیرش عقلی علمی است و اهل معرفت و اصحاب عرفان نیست، بلکه در حجاب اعظم و اکبر واقع است ؛ و چه از وجودات آن ها طلب کند که حجب نورانیه است.
................................................................................
"تقابل عقل و عشق " آخرین منزلی است که سالکین مقصد ولایت را گرفتار می کند و از این منزل ، جز آنان که از سر تسلیم و رضا و ترک عقل کرده اند نمی گزرند.
................................................................................
اگر آزاد مردان این عالم را خیال اندر خیال دانسته اند از آن است که این جهان در نزد عقل ظاهر بین ما بر سلسله ای از اعتبارات و انتزاعات و توهمات بنا گشته که لازمه حیات دنیایی است حال که آن را در حقیقت نفس الامری آن چیز دیگری است که تا آن اعتبارات رفع و رفض نشود انسان حقیقت وجود خود را در جهان باز نمی یابد. یار معقول عقل هیچ نیست و چگونه تواند بود آن جا که لا تدرکه الابصار و لا تکنفه العقول و هو یدرک الابصار و یکنف العقول و لا یحیصلون بشی ء من علمه إلا بما شاء و قد احاط بکل شی ء علمأ این جا که عالم عقل است ، آن چه را که معقول واقع نشود رازمی خوانند اما راز تنها منتهی به این معنا نیست ؛ عالم راز از آن جا آغاز می شود که عقل به سدرة المنتهی می رسد.
................................................................................
راز بی نشان است و رمز نشان بی نشان اشاره ای و دیگر هیچ، عالم وجود ، عالم نشانه هاست و عالم بی نشان ، فراسوی وجود در دیار نادیار عدم است و راه از فنا می گذرد. تا خود باقی است ، عقل باقی است و حَیَّز وجود عقل ، اعتبار واقع شود، راز نیست ، عقل تنها برآنچه احاطه پذیر است علم می یابد و عالم راز عالم عدم تنهایی است که به حریم آن می توان واصل شد، اما نه به قدم علم که جز به معقولات متناهی راه نمی برد. یار معلقول عقل هیچ نیست و همین سرچشمه راز در عالم وجود است.
................................................................................
در چشم عاشق جز معشوق هیچ چیز نیست. با عاشق بگو در کار عاشق عقل ورزد نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد ف نمی تواند . عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند ؛ جنون نیز و اصلأ عشاق می گویند این جنون عین عدل و عقل است. عاقلان می گویند خداوند عادل است. عاشقان می گویند : بل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند ، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد ، اما عاشقان چون در معرکه بلا در آیند گویند :
اگر بادیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟
................................................................................
بشر همواره به یک عهد ثابت ازلی در وجود خویش رجوع دارد و اگر هزارسال نیز از این عهد ازلی بعد پیدا کند ، باز هم عاقبت باز خواهد گشت.
................................................................................
فلسفه در این سوی کرۀ زمین که ما هستیم ، از همان آغاز متأثر از تفکر مبتنی بر وحی بوده است و سیری داشته مخالف با سیر فلسفه غرب. غرب مظهر اسم ظاهر است و شرق نظهر اسم باطن است و تعهد تاریخی ما در این میانه ، جمع بین ظاهر وباطن است.
................................................................................
آن وصل که عاشقان می گویند حاصل نمی آید جز در مرگ علاج لاعلاجی هاست. تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار در خودی خود اسیر است ، وتا عاقل باقی است ، " خود" از میانه برنمی خیزد.
................................................................................
دل خانه جنون است. پس ریشه شعر و تغزل نیز دل است ، در اعماق دل.اما چون دل نه آنچنان است که هرچه به عمق آن فرو روی از خود دورتر می شوی ؛ در در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.
................................................................................
عاشقان عاشق بلایند. دُرَّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا . عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد چگونه به دریا زنند ؟
................................................................................
کار عشق به شیدایی و جنون کشیدن و کار جنون به تغزل ؛ تغزل ذات هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه از آن زمزمه های بی خودانه ، آغلز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی جنونش را می سراید
................................................................................
آدم را به این مهبط عقل فرود آورده اند تا از علم فراق درس عشق بیاموزد و شوق وصل و ... و مگر عشق را جز در هجران و فرقت و غربت می توان آموخت؟ پس این درد فراق همه هستی آدمی است و مایه اصلی هنر نیز همین غم غربت است که با اوست. از آغاز تا انجام .
................................................................................
قصد هبوط ، حکایت هجران و غربت انسان است و این خطاب إهبطو منها جمیعأ نگاشته بر لوح ازلی فطرت ، باقی است تا ابد الاباد که توبه آدم مقبول افتد و از این ارض هبوط به دارالقرار باز گردد؛ از این مهبط عقل به جمع سلسله داران مقیم کوی عشق ، پس همه از آن جاست که این ارض " مهبط " آدمی است نه " خانه قرار" او و از همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش را تنگ می دارد.
................................................................................
این جا دیار دل گیر هبوط آدم است. در این جا آینه نیز غبار می گیرد و رسول نیز لغیان علی قلبی می گوید. جوع زمینی جز به فواکه روضه رضوان فروغی نشیند.
................................................................................
کعبه و ملک حجاز بهانه دیدار است و چون لقابی بهانه حاصل شود دیگر چه نیازی به کعبه و ملک حجاز؟
................................................................................
انسان در برهوت میان دعوات نفس اماره و جاذبه های عمیق فطرت الهی سرگردان است و چه با آن عهد بندد و چه با این ، الا و لابد که وجود او عین تعهدات اوست،آن که با میثاق ازلی فطرت خویش بازنگردد لاجرم با نفس اماره خود عهد خواهد بست و این هر 2 تعهد است ، آن یک با خدا و این یک با "من" که شیطان است. از این دو حال خارج نیست.
................................................................................
خون پاک هزاران فرزانه در جبهه های عشق و شهادت و شرف و عزت ، سرمایه زوال ناپذیر آن گونه هنری است که باید به تناسب عظمت و زیبایی انقلاب اسلامی همیشه مشام جان زیبا پسند طالبان جمال حق را معطر کند.
................................................................................
این عالم، عالم جلوات حسنای حضرت حق است و اهل معرفت که " نظری خطا پوش" یافته اند ، آن جلوات را در همین دنیا می بینند.
................................................................................
بی نیازی در " وصل" است و وصول نیز جز با توبه میسر نمی شود.
................................................................................
خداوند انسان را برای رسیدن به کمال قرب و زندگی جاودان در جنت رضوان خویش آفریده است. آن بهشت که گفته اند " بهشت اعتدال " است و این اعتدال نیز برای انسان تنها در صورتی حاصل می آید که خود را به نظام تشریعی اسلام تسلیم کند و در دنیا آن سان زندگی کنند که انبیاء گفته اند.
برچسبها: شهید سید مرتضی آوینی,
پیامک,
sms,
سخن زیبا